1401.3.16

طبیعت رفتن اینجانب و خانواده مزین به این جملات مرحوم نادر ابراهیمی شد که در استوری گردی دیدم:

((ما موسیقیدانان بزرگمان را دیده ییم که برای شنیدن موسیقی طبیعت به کوه می آیند. خاموش خاموش در گنج طبیعت، روی تخته سنگی می نشینند و پر می شوند. آن وقت، شگفتا! ابلهانی را دیده ییم که در کوه، گوشهای خود را بر صدای طبیعت بسته اند و موسیقی شهری را به کوه آورده اند. ما حتی دیده ایم که در چایخانه هایی که کنار آبشارها ساخته اند، موسیقی شهری پخش می کنند.))

 

هوا گرفته است و مادر جان که همیشه من را خوشقدم خانم زندگیش می دانست، ابری بودن هوا و ان شاالله باران باریدن را به قدم من ربط داد و دعا کرد که ان شاالله باران ببارد. بماند که من اولش طبق عادت دیرینم زود قضاوت کردم که می خواهی برگردم تا باران نبارد تا خیس نشوید.

 

همین که راه افتادیم سحرجان خواهر زاده گرامی سرش را روی شانه اینجانب قرار داد و به چرت رفت. من هم از فرصت استفاده کردم و سرم را روی سرش گذاشتم و چرتکی زدم. سحر جان از همین جا هندزفری توی گوشش است. به خودم می گویم گوشش فقط دارد بهره می برد آلودگی صوتی که ایجاد نمی کند.

 

چشمهایم تازه داشت گرم می شد که به روستایمان رسیدیم. خانه ها را که اکثر نوساز هستند و تازگی بیشتر توسط بازنشستگان و برای ییلاق ساخته شده اند را رد می کنیم و می رسیم کنار یک تکه زمین مادرجان که حسابی شخم خورده زیر انداز پهن می کنیم و می نشینیم و منتظر قدوم مبارک ریحانه خانم و رضوانه خانم و مادر، پدر و داداش کوچولویشان می شویم.

 

باد شدت پیدا کرده و خش خش برگ درختان و بوته ها همه جا را پر کرده. ببخشید که اسم درخت و بوته ها را بلد نیستم. قورباغه ای هم دارد می خواند و قور قور می کند و من را به  حال و هوای سیزده بدر رفتن کودکی ام می برد. عمه کوچیکه که خیلی هم کوچک نبود قورباغه ها را گرفته بود و عمه بزرگه خدا بیامرز را می ترساند. بی اعتنا به باد، کتاب سیلی واقعیت را باز می کنم و فصل 19 را می خوانم. عنوان فصل ((هیچ گاه دیر نیست)) است. خاطره ای که گفته دلم را آتش می زند. ماجرای برقراری روابط عاطفی اش با پدر سختش در روزگار بیماری پدرش است. بعدش مشغول کلمه پرسیدن از دخترها برای انجام تمرین دوره بورسیه نوشتن تمرینی می شوم. به نظرم کلمه هایی که از کتابها برمی گزینم،  قشنگترند.

 

باد ساکت می شود. می روم کنار آتش به صدای آتش گوش می دهم. گرمای آتش توی صورتم پخش می شود. گرما البته توی این هوا نمی چسبد. فقط به قصد شفای سینوزیتم کنارش نشسته ام. بعدش هم آفتاب آرام آرام شروع به پایین رفتن پشت کوه می کند و رنگ نارنجی اش از پشت برگها پخش می شود. مشغول عکاسی می شویم و چند تا عکس هنری می گیریم و بعد برمی گردیم.

 

پی نوشت.یک: لطفا به روی مبارک اینجانب نیاورید که برای خالی نبودن عریضه این را نوشتم تا از چالش یادداشت نویسی روزانه عقب نیفتم.

پی نوشت. دو: به فایل صوتی لایو امروز آقای کلانتری  در کانال تلگرامی مدرسه نویسندگی گوش بفرمایید. در مورد بلند خواندن مخصوصا بعد از نوشتن و قبل از انتشار پرداختند. یعنی متن را بلند خوانده ام و رفع اشکال کرده ام، هر چه مانده به بزرگی خود ببخشید.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.