1401.3.18

 

امروز آقای کلانتری در آخر لایوشان یک جمله را عنوان کردند و قرار شد داستانی و غیر داستانی – هر کس به سلیقه خود – این جمله را ادامه نویسی و با هم نویسی  کنیم. خوشبختانه به بخش رسیده بودم و توانستم این جمله را یادداشت کنم.  جمله این بود: ((صورتش مثل خبر خوش بود))*. من در اولین فرصتی که بین چک دارو و دارو دادن دانشجوها پیدا می کنم، این جمله را  ادامه می دهم:

صورتش مثل خبر خوش بود. انتظار دیدن این صورت را نداشتم. با شگفتی و خوشحالی پرسیدم: ((مهوش بهتر شدی انگار. آخرین بار که دیدمت حالت خیلی بد بود.))

برگشت به سمتم و با لبخند نگاهم کرد. تا خواست حرفی بزند و صدایش را بشنوم، صدای گوش‌خراش تلفن مرا از رویای شیرین مهوش بیرون کشید. با حال خوش مهوش که به من هم سرایت  کرده بود، گوشی را برداشتم. پشت خط صدایی گریان گفت: (( مهوش تمام کرد.))

 

 

پی نوشت یک:  این اولین قسمت آلبوم آخر بهار من بود. یعنی تا آخر خرداد هر روز قرار است آقای کلانتری در لایو خود یک جمله  بگوید و ما آن را ادامه نویسی کنیم.

 

پی نوشت دو: من اولش آزاد نویسی کردم و اخرهمان آزاد نویسی این  داستانک  به ذهنم رسید.

 

 پی نوشت سه: *عصر مجدد صوت لایو را گوش دادم (صبحها در حال رانندگی گوش می دهم و فرصت یادداشت برداری ندارم)، منبع این جمله  کتابِ ملکه آلبا نامه‌هایی از پراگ به قلم پرویز دوایی است.

 

پی نوشت چهار: لینک صوت لایو مربوطه در تلگرام مدرسه نویسندگی / شاهین کلانتری 

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.