توضیح 29 داستان کوتاه از چخوف


در چند هفته‌ی گذشته ۲۹ داستان کوتاه از آنتون چخوف خواندم و برای هرکدام یادداشت کوتاهی نوشتم. این نوشته‌ها بازگویی ساده‌ی داستان‌ها هستند؛ نه تحلیل‌اند و نه نقد، فقط برداشت‌های همان‌لحظه‌ایِ من از روایت‌ها و شخصیت‌ها. در این یادداشت‌ها تلاش کرده‌ام که داستان‌ها را در قاب‌های کوچک ثبت کنم؛ قاب‌هایی که از نگاه یک خواننده‌ی معمولی شکل گرفته‌اند.

.یک دست و دو هندوانه

سرگرد شچلکولوبف برای تنبیه همسرش او را وسط دریاچه می‌برد. درگیری بالا می‌گیرد و قایق واژگون می‌شود. ایوان پاولویچ، کلیددار سابق، که در ساحل قدم می‌زد، به کمکشان می‌آید. سرگرد قول می‌دهد زن را طلاق دهد و با خواهر ایوان ازدواج کند؛ زن هم همین وعده را می‌دهد! ایوان ساده‌دل، هر دو را نجات می‌دهد، اما در نهایت زن و شوهر در ساحل آشتی می‌کنند و او هم کارش را از دست می‌دهد و هم خواهرش را.

.پیش از ازدواج

ماجرای نامزدی دوشیزه پودزاتیلکلینا با نازاریف، کارمند رتبه‌چهاردهم اداری است. مادرش نصیحت می‌کند که «مردها همه مثل هم‌اند، لی‌لی به لالای شوهر نگذار»، پدرش می‌گوید «برو ازدواج کن، اما زیاد بچه‌دار شو!» و بعد هم نظرش را عوض می‌کند که بچه به چه کار آیدت! نازاریف هم از راه می‌رسد، پشت سر والدین نامزدش بد می‌گوید و از عروس می‌خواهد برایش توتون بیاورد. تا اینجا ماجرای پیش از عروسی است… و آنچه بعد از ازدواج پیش می‌آید را فقط پیامبران و خواب‌گردان‌ها می‌دانند!

.پدرجان

پدری به سراغ معلم ریاضی می‌رود تا با خواهش و چانه‌زنی کاری کند پسر نوجوانش مردود نشود. گفت‌وگویی ساده اما سرشار از ظرافت و طنز پنهان چخوف.

.در واگن

راویِ اول‌شخص در قطاری پستی از ایستگاه «دیم‌دام‌دارام» به سمت «می‌گریز تا پا داری!» در حرکت است. قطار ناگهان می‌ایستد، او پیاده می‌شود و متوجه خرابی قطار می‌گردد. هنگام برگشت، مردی غریبه با کلاه شاپوی حصیری و چمدانی در دست از کنارش می‌گذرد… و چمدان، مال خود اوست!

.محاکمه

در کلبه‌ی کوزما، دکاندار ده، بزرگان محل جمع شده‌اند تا از پسرش اعتراف بگیرند که متهم به دزدی است. پسر را شلاق می‌زنند تا مادر سر می‌رسد و از جیب شوهرش همان پول‌ها را پیدا می‌کند. کوزما پشیمان می‌شود، اما ژاندارم همچنان دستور می‌دهد: «باز هم بزنیدش! حقش است!»

.نسیان

حکایت فراموش‌کاری ایوان پروخورویچ گائوپواختف. برای خرید دفتر نت می‌رود، اما یادش می‌رود چه می‌خواسته بخرد. مدام حرف می‌زند بلکه یادش بیاید. بیرون می‌آید، در خیال صحنه‌ی دعوای زنش و قهر دخترش را مرور می‌کند و در حالی‌که زیر لب می‌گوید «تو–تو–تی–تو–تو»، و می‌خواهد به خانه بر‌گردد که ناگهان یادش می‌آید دنبال چه بوده. برمی‌گردد و دفتر نت را می‌خرد.

.اعتراف (یک نامه)

ماکار بالداستف (در روسی یعنی ابله و کندذهن) در نامه‌ای برای مخاطبش توضیح می‌دهد چرا با وجود سی‌ونه سال سن هنوز ازدواج نکرده. نامزد اولش ترسوست، دومی از نویسندگی او دل‌زده می‌شود، و سومی از سکسکه‌ی قطع‌نشدنی‌اش! در پایان، از خیر گفتن دوازده ماجرای دیگر می‌گذرد و از مخاطب می‌خواهد سلامش را به پولیا برساند؛ شوهری مهربان و پدری خوب، فقط حیف… میخواره!

۸. داس سبز

راوی رمان کوتاهی را نقل می‌کند که در ویلایی ییلاقی به نام «داس سبز» می‌گذرد. او و دوستانش مهمان ماریا یکورونا میکشادزه‌اند؛ کنتسی مهربان، خوش‌قلب، مهمان‌نواز و بهانه‌گیر. وجود دخترش اُلیا، بهانه‌گیری‌های او را قابل‌تحمل می‌کرد. مردان، اُلیا را دوست می‌داشتند و بدون او نمی‌توانستند داس سبز را مجسم کنند. یکی از این مردان، ستوان یگورف بود که آرزو داشت با اُلیا ازدواج کند. اُلیا نیز در دل خود، بی‌آن‌که بر زبان آورد، یگورف را دوست می‌داشت. اما از کودکی شیرینی‌خورده‌ی چایخیدزف بود. شبِ عروسی، مردان یگورف را به بهانه‌ای به قصر می‌کشانند و در آلاچیق نگاه می‌دارند. از آن‌سو، به اُلیا می‌گویند حال یگورف بد است و در آلاچیق منتظر اوست. غیبت اُلیا باعث می‌شود عروسی به هم بخورد و چایخیدزف قصر را ترک کند. در پایان، راوی از نامه‌ای از یگورف می‌گوید که خبر داده تمام زمستان «مجیزِ کنتس را گفته» و سرانجام توانسته خشم او را به مهر بدل کند؛ و اکنون یقین دارد که در تابستان با اُلیا ازدواج خواهد کرد.

۹. درست است که دیدار انجام نشد اما

گودزیکف، معلم سرخانه‌ای است که بانوی جوان خانه، سونیا، دلباخته‌اش شده و او را به دیداری کنار جوی آب ـ همان‌جایی که روز قبل کلاه گودزیکف افتاده بود ـ دعوت می‌کند. گودزیکف از شوقِ دوست‌داشته‌شدن، به خیالبافی و می‌گساری روی می‌آورد. پس از نوشیدن پنجمین بطری، چون چشم‌هایش می‌سوزد و به هوای آزاد نیاز دارد، بی‌اختیار سر قرار می‌رود. در آن حالِ مستی، یاوه می‌گوید و به همه ـ حتی به سونیا ـ توهین می‌کند و او را «احمق» می‌نامد. سونیا از مستی و پرگویی او سخت برآشفته می‌شود؛ چند پس‌گردنی نثارش می‌کند و کلاهش را زیر پا له می‌کند. سپس در نامه‌ای می‌نویسد:

«کلاه‌تان هنوز هم کنار آلاچیق افتاده؛ می‌توانید همان‌جا پیدایش کنید. آبجو دلچسب‌تر از عشق است، پس تا می‌توانید آبجو بنوشید. میل ندارم ایجاد مزاحمت کنم. از این پس، نه “سِ” و نه “شما”.

بعدالتحریر: به نامه‌ام جواب ندهید؛ از شما متنفرم!»

۱۰. خبرنگار

خبرنگاری به نام ایوان نیکیتیچ در مهمانی عروسی‌ای دعوت می‌شود. صاحب‌خانه، یگور، او را برای صرف غذا فرامی‌خواند. در مهمانی، مهمانان او را بالا می‌اندازند و تشویق می‌کنند تا سخنرانی کند. نیکیتیچ با شور و حرارت از شغل روزنامه‌نگاری و تجربه‌هایش می‌گوید. در پایان، ایوان استپانویچ پیشنهاد می‌کند اگر نیکیتیچ درباره‌ی کمک مالی او به مدرسه‌ی شهر مطلبی بنویسد، هزار روبل پاداش بگیرد. توافق می‌کنند که نیکیتیچ پیش از ارسال مقاله به دفتر روزنامه، نسخه‌ای برای استپانویچ ببرد تا در صورت پسند، دوهزار روبل بدهد.

او به خانه بازمی‌گردد، دخترِ خواب‌آلودش را بیدار می‌کند و دو برگ کاغذ از او می‌گیرد تا نوشته‌اش را بنویسد. سحرگاه، با هیجان به خانه‌ی استپانویچ می‌رود، اما میزبان از یکی از کلماتِ آخر نوشته‌اش خوشش نمی‌آید و با خشم او را بیرون می‌کند:

«نمی‌خواهم دیگر ریختِ نحست را ببینم!»

نیکیتیچ با صورتی به سفیدی گچ، بی‌کلاه در گل‌ولای کوچه بازمی‌گردد؛ و دو ساعت بعد، سریوژکا – خدمتکار استپانویچ – کلاهش را به میان گل‌ولای رقیق می‌اندازد.

۱۱. اسکولاپ‌های روستایی

«اسکولاپ» در اساطیر روم، خدای طب است. در این داستان، چخوف با طنزی ظریف، شیوه‌ی درمان در روستا را تصویر می‌کند.

وقتی یاکولویچ، طبیب بیمارستان، به‌اتفاق کلانتر به شکار رفته، کوزمایگورف در اتاق معاینه مستقر می‌شود و گلب گلبیچ نام و مشخصات بیماران را در دفتر وارد می‌کند. نسخه‌ی همه‌ی بیماران، صرف‌نظر از درد و سن و بیماری‌شان، یکی است: جوش‌شیرین!

12. سار از درخت پرید (ماجرای شبه‌کمدی)

ماجرای جوانی است که سرِ قرار، آن‌قدر بی‌محابا حرف می‌زند و از فقرش می‌گوید که دختر را می‌ترساند و دختر از ازدواج با او منصرف می‌شود. حالا خودش مانده و پشیمانی. داستان با این جمله‌ی زیبا شروع می‌شود:

«دلم می‌خواهد زار بزنم! گمان می‌کنم اگر زار بزنم آرام می‌گیرم.»

اسم داستان مرا یاد سار بی‌بی‌خانم مهشید امیرشاهی انداخت.

جمله‌ها و کلمه‌هایی که به یادداشتم افزوده‌ام:

  • نبضم تب‌آلوده می‌زد.
  • رانده‌ووی

13. کدام یک از سه (داستانی کهنه و همیشه تازه)

همین از اسمش پیداست: مثلثی عاشقانه. نادیا، دخترِ ماریا ایوانونا، باید یکی از سه مرد را انتخاب کند. ایوان گاوریلویچ از او خواستگاری می‌کند و نادیا دو روز مهلت می‌گیرد؛ اما به‌جای فکر کردن، سراغ ولادیمیر اشترال ــ دوست دوران کودکی‌اش ــ می‌رود و با التماس می‌خواهد با او ازدواج کند. پسرِ گوشت‌تلخ جواب می‌دهد: «عشق چیز خوبی است، اما قبول کن که بالاترین چیزها نیست…»

نادیا به ولادیمیر فحش می‌دهد و سراغ میتیاگوسف ویولونیست می‌رود تا بگوید دیگر برایش نامه‌ی عاشقانه ننویسد؛ چون قرار است با گاوریلیچ ازدواج کند.

افزوده‌های یادداشت:

  • پول بی‌خوشبختی به لعنت خدا نمی‌ارزد.
  • «اگر پیشنهاد را رد کرد، چه؟» و این اندیشه‌ی جانکاه، به پشت درشت او، مثل سوز یخبندان، تازیانه می‌زد…

14. زن ارباب

داستان با ورود زن ارباب، یلنا یگورونا سترلکوا، و مباشرش فلیکس آدامویچ ژورتسکی به کلبه‌ی ماکسیم ژورکین آغاز می‌شود تا درباره‌ی رفتار نامناسب استپان صحبت کنند. استپان از حقوق کم و شرایط بد ناراضی است و بی‌اجازه کلبه‌ی اربابی را ترک کرده. روابط شخصیت‌ها آمیخته به خشونت، بی‌اعتمادی و تحقیر است؛ دهقان‌ها همدیگر و هم اربابانشان را می‌آزارند. در نهایت، استپان در کشاکش عصبانیت، با ماریا ـ زنی که به او دل‌بسته است ـ درگیر می‌شود و او را می‌کُشد.

افزوده‌ها:

  • آنها آن به آن از ده دور و دورتر می‌شدند…
  • بازتاختند.
  • لندلندکنان

15. کالای جاندار

ماجرای رابطه‌ای گره‌خورده به عشق، خیانت، رنج و معامله. لیزا شوهری به نام بوگرف دارد اما عاشق گروخولسکی است. این عشق پنهان، شخصیت‌ها را در تنشی مداوم نگه می‌دارد. گروخولسکی که از این وضعیت فرسوده شده، لیزا را از شوهرش می‌خرد؛ بوگرف ثروتمند می‌شود و کمی آن‌طرف‌تر، رو‌به‌روی ویلای لیزا و گروخولسکی ساکن می‌شود و همچنان با آنها رفت‌وآمد دارد.

گروخولسکی تاب این وضع را ندارد؛ خانه‌ای را به نام بوگرف می‌کند به شرطی که دیگر لیزا را نبیند. اما لیزا از گروخولسکی خسته شده و دوباره به بوگرف می‌پیوندد؛ ضربه‌ای که شیرازه‌ی شخصیتِ گروخولسکی را از هم فرو می‌پاشد.

افزوده‌ها:

  • اما انسان را مشکل بتوان از نو زنده کرد.
  • و با این اندیشه که «راستی که خیلی خوشبختم!» احساس کامیابی می‌کرد.
  • احمق را وادار کردند نماز بخواند، طوری سجده کرد که پیشانی‌اش شکست!

16نوشداروی بعد از مرگ

ماروسیا و خانواده‌اش پس از مرگ کنتْ پدرشان زندگی سختی می‌گذرانند و دکتر توپورکف که از طبقات پایین جامعه برخاسته اما اکنون مغرور و مرفه است، برای درمان برادر و سپس ماروسیا به خانه‌شان می‌آید. ماروسیا عاشق او می‌شود، اما دکتر تنها برای رسیدن به پول جهیزیه به فکر ازدواج است و با زن دیگری ازدواج می‌کند. خانواده سقوط مالی می‌کنند و ماروسیا در فقر و تنهایی بیمارتر می‌شود. وقتی دوباره نزد دکتر می‌رود، عشقش را اعتراف می‌کند و دکتر برای درمان او تلاش می‌کند، اما دیر شده و ماروسیا می‌میرد؛ برادرش نیز همچنان در می‌خواری غرق می‌ماند اما این بار در خانه‌ی دکترتوپورکف.

از میان جمله‌های داستان، این پاراگراف برایم بسیار چشمگیر بود و در تمرین «کتاب‌نقد » قابل اعتناست؛ زبانی گویای یک عشق یک‌طرفه:

«به قول معروف نه گربه‌های معمولی بلکه گربه‌هایی با ناخن‌های بلند زردرنگ به قلبش چنگ می‌انداختند. از خود می‌پرسید: «پس چرا نمی‎‌‌آید؟ چرا؟ می‌دانم چرا… از ما رنجیده است… راستی چرا رنجیده است؟ لابد به خاطر رفتار سرد مادرم با آن پیرزن … لابد حالا فکر می‌کند که من نمی‌توانم دوستش داشته باشم…»»

17دو رسوایی

دختر جوانِ موبور که شیفته‌ی رهبر ارکستر است، به جای توجه به نت‌ها، غرق تماشای او می‌شود و روزی که از پشت پرده او را نگاه می‌کرد، غافلگیر و از تئاتر اخراج می‌شود. سال‌ها بعد رهبر ارکستر در کنسرتی با همان دختر – این بار خواننده – روبه‌رو می‌شود. دیدن او چنان رهبر را آشفته می‌کند که باتون از دستش می‌افتد و دختر نیز با دیدنش جیغ می‌کشد و اجرا خراب می‌شود. رهبر از خجالت و عذاب وجدان خود را در اتاق حبس می‌کند و خود را نالایق برای هدایت ارکستر می‌داند.

جمله‌ای از این داستان:

« او از موهای پریشان و از چشم‌های وحشت‌‌انگیز رهبر ارکستر-چشم‌هایی که بر او جرقه می‌پاشیدند- خوشش می‌آمد.»

18. ماجرای گند

لیولا آسلووسکایا، دختر ۲۶ ساله‌ای که دائم نگران ازدواج‌نکردن است، همان شب چشمش به نقاشی خوش‌قیافه به اسم نوگتف می‌افتد. لیولا آن‌قدر امیدوار است که درِ باغ را به روی او، دوستش و حتی برادرش ایوان باز می‌کند؛ چند ماه تمام مهمان‌نوازی‌اش تبدیل به مفت‌خوری می‌شود. آخر سر هم نقاش از او می‌خواهد مدل پرتره‌اش شود و لیولا یک سیلی جانانه به او می‌زند، ایوان را هم بیرون می‌کند و زیر لب می‌گوید: «چه ماجرای گندی!»

19. بازار مُکاره

چخوف تصویری از یک بازار شلوغ، درهم‌وبرهم و پر از همه‌چیز (و هیچی!) می‌سازد؛ بیشتر یک صحنه‌پردازی زنده است تا داستان خطی.

20. بارُن

بارُن، پیرمرد ریزنقش شصت‌ساله‌ای است که چون جرأت بازیگری نداشته، سوفلور(به نقل از ویکی‌پدیا: سوفلُور (به فرانسوی: Souffleur) یا سخن‌رسان، شخصی است که در پشت صحنۀ نمایشِ تئاترو در واقع در حفره‌ای واقع در جلوی صحنه، جمله و عبارت‌های نمایشنامه و نوبت اجرا را به بازیگران یادآوری می‌کند.) شده؛ اما وسط اجرا نقش‌ها را زندگی می‌کند! در اجرای «هاملت»، از چاله‌ی خود بیرون می‌آید.  مدام به بازیگر موبور دستور می‌دهد و عملاً اجرا را به هم می‌ریزد. اخراجش تقریباً بدیهی است!

21. خوشحالی

میتیا کولدراف از اینکه روزنامه خبر غش‌کردنش پس از تصادف با اسب را چاپ کرده، آن‌قدر خوشحال است که ماجرا را با آب‌وتاب برای خانواده و بعد هم برای دوستان می‌خواند؛ انگار قهرمان یک حادثه‌ی بزرگ شده باشد.

۲۲. نزد سلمانی

داستان از مغازه‌ی سلمانیِ ماکار کوزمیچ شروع می‌شود؛ جایی که «اراست ایوانیچ یاگوف»، پدر تعمیدی ماکار، برای اصلاح می‌آید و وسط کار خبر نامزدی دخترش را می‌دهد؛ همان دختری که ماکار دوستش داشته. ماکار نیمه‌کاره کار را رها می‌کند. روز بعد پیرمرد برمی‌گردد تا نیمه‌ی دیگر سرش اصلاح شود و ماکار از او دستمزد می‌خواهد. پیرمرد با همان موهای کوتاهِ نصفه در عروسی دخترش شرکت می‌کند و امیدوار است زودتر بلند شوند.

۲۳. سپاسگزار

میشا بوبوف از رئیسش سیصد روبل می‌گیرد و رئیس می‌گوید باید ممنونِ همسر او باشد که واسطه شده. میشا برای تشکر نزد ماریا می‌رود و آن‌قدر در تشکر اغراق می‌کند که او را می‌بوسد و در آغوش می‌گیرد. پنج دقیقه بعد، ایوان پترویچ وارد می‌شود و آن دو را در آن وضعیت می‌بیند. داستان با چهره‌ی کبودِ رئیس، سفیدی گچ‌مانند صورت ماریا و مِن‌مِن‌های میشا تمام می‌شود.

۲۴. زن بی‌اوهام

ماکسیم کوزمیچ، مردی قوی و نیرومند، عاشق یلنا گاوریلوناست و از گذشته‌اش شرم دارد؛ حتی برای پنهان نگه‌داشتن آن رشوه می‌دهد. شب عروسی بالاخره اعتراف می‌کند که در کودکی سیب و گلابی می‌فروخته و در بیست‌سالگی دلقک سیر بوده. یلنا می‌خندد و ماکسیم تا صبح برایش نمایش درمی‌آورد و شادی بر چهره‌شان می‌نشیند.

۲۵. در حمام

داستان دو بخش دارد.

در بخش اول، میخایلوِ دلاکِ روزه‌دار، هنگام بادکش انداختن برای مردی چاق، جوانان روشنفکر را مسخره می‌کند. جوان روشنفکری با موهای بلند وارد می‌شود و اعتراض می‌کند. میخایلو می‌رود شکایت کند اما می‌فهمد او یک روحانی است. برمی‌گردد و با گریه التماس بخشش می‌کند.

در بخش دوم، ماکار تاراسیچ برای نیکودیم پوتیچکین توضیح می‌دهد که چطور دخترش به‌خاطر اختلاف بر سر جهیزیه شوهر نکرده.

۲۶. بی‌عرضه

فیلمش را قبلاً دیده بودم. معلم سرخانه‌ای که همیشه بخشی از دستمزدش کم می‌شود و جیک نمی‌زند. آخر کار مرد عصبانی می‌شود و می‌گوید: «پولت را می‌دهم؛ اما حیف نیست این‌قدر بی‌دست‌وپا باشی؟» راوی با این فکر تمام می‌کند که: «در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن چه سهل و ساده است!»

۲۷. به نقل از یک پرونده

محاکمه‌ی مردی متهم به سرقت و کلاهبرداری. وکیل مدافع چنان وضعیت غم‌انگیز متهم را در زندان توصیف می‌کند که همه— از جمله  خود متهم—تحت تأثیر قرار می‌گیرند، طوری‌که به جرمش اعتراف می‌کند و محکوم می‌شود.

۲۸. طبع معمایی

زن جوان و ثروتمندی از «طبع معمایی» خود برای نویسنده‌ی جوان، وولدمار، حرف می‌زند. برای رسیدن به شهرت و شکوه، با ژنرال پیر و پولداری ازدواج کرده، با وجود نفرت از او. پس از مرگش خیال می‌کرد موانع عشقش برداشته شده، اما حالا مانع تازه‌ای هست: پیرمرد پولدار دیگری—به قول امروزها یک «ددی‌شوگر» دیگر.

۲۹. گفت‌وگو

چند زن و مرد محترم روی مبل‌ها نشسته‌اند، میوه می‌خورند و از سر بی‌کاری از پزشکان بد می‌گویند. کم‌کم خاطرات خوبی هم از آن‌ها به یاد می‌آورند تا جایی که در پایان همگی به تعریف از پزشکان می‌افتند و به این نتیجه می‌رسند که بدون طبیب‌ها مرگ‌ومیر بیشتر می‌شود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *