مراقبت و شفا در روان‌پرستاری: پیوندی میان ارتباط درمانی و آیات قرآن


در تجربه‌ی تدریس درس «ارتباط در روان‌پرستاری» برای دانشجویانم، به نکته‌ای رسیدم که مسیر فکر و احساس من را عمیقاً تغییر داد. می‌دانستم که ارتباط درمانی صرفاً انتقال پیام نیست، بلکه فضایی است که در آن «بودن با دیگری» شکل می‌گیرد. اما آن روز به وضوح دریافتم که مراقبت (caring) قلب ارتباط درمانی است؛ مراقبتی که تنها در پرتو همدلی (empathy)، بی‌بدیل بودن یا اصالت (genuineness)، و توجه مثبت بی‌قید و شرط (unconditional positive regard) معنا پیدا می‌کند.

این سه رکن به‌ظاهر مفاهیمی آکادمیک‌اند، اما وقتی پای بالین بیماری می‌نشینی و می‌بینی او نه دارو و نه حتی پاسخ فوری، بلکه تنها یک گوش شنوا می‌خواهد، درک می‌کنی که مراقبت از دل این مفاهیم زاده می‌شود. بیماری که می‌گفت «فقط می‌خواهم کسی حرفم را بفهمد»، برای من درسی زنده از این حقیقت بود که مراقبت بیشتر از هر مداخله‌ی جسمانی، کیفیتی روحی و اخلاقی دارد.

از همین‌جا بود که ذهنم به سمت معنای شفا در قرآن رفت. پیش‌تر آیات متعددی را خوانده بودم که در آن‌ها سخن از «شفا» آمده است. اما در تدبر دوباره، دریافتم که شفای الهی آن‌گونه که ما می‌پنداریم، تنها به درمان دردهای جسمانی مربوط نیست. قرآن می‌فرماید: «و نازل می‌کنیم از قرآن آنچه را که شفا و رحمت است برای مؤمنان» (اسراء: ۸۲). در اینجا شفا نه دارویی مادی، بلکه رحمتی است که به جان انسان تعلق دارد. در آیه‌ای دیگر می‌خوانیم: «بگو: این قرآن برای کسانی که ایمان آورده‌اند هدایت و شفا است» (فصلت: ۴۴). این آیات برایم روشن کرد که نگاه قرآن به شفا، فراتر از بدن، به ژرفای روان و جان انسان کشیده می‌شود.

شفا در معنای قرآنی هدایت است، نوری است برای خروج از ظلمت جهل (نحل: 70-66) و تکبر(فصلت: 44-33)، و راهی است برای رهایی از اندوه، حسرت و پیمان‌شکنی (توبه: 16-7). قرآن در جای دیگر می‌فرماید: «ای مردم، پندی از سوی پروردگارتان برای شما آمده و درمانی است برای آنچه در سینه‌هاست، و هدایت و رحمتی برای مؤمنان» (یونس: ۵۷). این «آنچه در سینه‌هاست» مرا عمیقاً تکان داد؛ زیرا به‌روشنی اشاره دارد به غم‌ها، کینه‌ها، وسوسه‌ها و زخم‌های ناپیدای روانی.

وقتی این آیات را در کنار تجربه‌ی بالینی خود گذاشتم، معنای تازه‌ای از مراقبت برایم روشن شد. مراقبت در روان‌پرستاری همان نقشی را دارد که شفا در قرآن. همان‌گونه که شفای الهی به معنای آزادسازی روان از تاریکی‌هاست، مراقبت نیز یاری‌رساندن به بیمار است برای رهایی از تنهایی، درماندگی، شرم و ناامیدی.

در این مسیر، مراقبت نه یک تکنیک، بلکه کیفیتی وجودی است. نمی‌توان آن را صرفاً آموخت یا اجرا کرد؛ بلکه باید آن را «زیست». زمانی که در کلاس از دانشجویانم پرسیدم «مراقبت برای شما چه معنایی دارد؟»، پاسخ‌ها نشان داد هر یک تجربه‌ای شخصی از آن دارند: یکی گفت «یعنی دیدن نیازهای پنهان بیمار»، دیگری گفت «یعنی بودن در کنار او حتی اگر کاری از دستت برنیاید». برای من، مراقبت همان لحظه‌ای است که خودم را کنار می‌زنم و اجازه می‌دهم دیگری با تمام وجودش در مرکز قرار گیرد.

تدبر در آیات شفا نگاه من را نسبت به نقش پرستار و درمانگر عوض کرد. خداوند در مقام رب، یعنی پرورش‌دهنده و نگه‌دارنده، همواره در حال مراقبت از انسان است. مراقبتی که شکلش هدایت است، رحمت است، و دعوتی به تفکر و جهاد با نفس. این فهم تازه باعث شد در بالین، دیگر مراقبت را صرفاً همدلی و همراهی لحظه‌ای نبینم، بلکه آن را بخشی از رسالت بزرگ‌تر انسان برای یاری دیگری در مسیر رهایی بدانم.

در یکی از روزهای بالین، بیماری را به یاد دارم که پر از خشم بود؛ از خانواده، از زندگی، از بیماری‌اش. در آغاز تنها به دنبال آرام کردنش بودم، اما بعد به خودم گفتم: اگر مراقبت همان است که قرآن می‌گوید، پس من باید چیزی فراتر از آرامش موقت بدهم. باید با او بمانم تا خشمش شنیده شود، تا حقیقت اندوهش آشکار شود، و شاید او در این فرایند دریابد که هنوز می‌تواند آزادانه انتخاب کند، ببخشد یا حتی تنها حرف بزند. آن روز بیش از دارو، مراقبت به او شفا بخشید.

وقتی درباره‌ی واژه‌ی مراقبت بیشتر اندیشیدم، به لایه‌های زبانی و فرهنگی آن هم توجه کردم. در فارسی، «مراقبت» ریشه در «رقبه» دارد؛ یعنی نگریستن، دیده‌بانی، و پاسداری. در انگلیسی care از ریشه‌ی قدیمی به معنای اندوه و دغدغه آمده است. همین نشان می‌دهد که مراقبت همیشه با نوعی دل‌مشغولی همراه است؛ دل‌مشغولی نسبت به دیگری. در متون عرفانی نیز مراقبت همواره با حضور قلب و بیداری در پیوند بوده است. این واژه‌ها به من آموختند که مراقبت هم یک نگاه است، هم یک دل‌نگرانی، و هم یک حضور.

در روان‌پرستاری، وقتی از مراقبت سخن می‌گوییم، نمی‌توانیم آن را تنها در چارچوب وظایف حرفه‌ای خلاصه کنیم. مراقبت نوعی رابطه‌ی انسانی است که مرز میان درمانگر و بیمار را فراتر می‌برد. گاه مراقبت در سکوت اتفاق می‌افتد، در لحظه‌ای که تنها دست بیماری را می‌گیری. گاه در یک کلام کوتاه: «من تو را می‌فهمم». و گاه در آن است که با بیمار همراه می‌شوی در جهادش برای رهایی از ترس یا اندوه.

پیوند میان مراقبت و شفا در زندگی شخصی من هم کم‌کم آشکارتر شد. بارها در تنهایی‌هایم، وقتی به آیات قرآن بازگشته‌ام، حس کرده‌ام که کلمات الهی به مثابه‌ی مراقب در کنارم ایستاده‌اند. آن‌ها به من یادآوری کرده‌اند که حتی در سختی‌ها، در رنج‌ها، خدا با نام رب خویش مراقب من است. همان‌گونه که می‌فرماید: «خداوند دل‌های مؤمنان را شفا می‌بخشد» (توبه: ۱۴). این تجربه‌ی شخصی برایم گواهی شد که شفا و مراقبت دو روی یک حقیقت‌اند: یکی در سطح الهی و دیگری در سطح انسانی.

وقتی به دانشجویانم می‌گویم مراقبت بیاموزید، دیگر تنها منظورم مهارت‌های ارتباطی نیست. مراقبت برای من نوعی تربیت روح است؛ تربیتی که انسان را آماده می‌کند برای دیدن، شنیدن و پذیرش دیگری. این تربیت در پرتو سه اصل شکل می‌گیرد: همدلی، اصالت و توجه بی‌قید و شرط. اما ریشه‌ی عمیق‌ترش در همان شفای الهی است که قرآن از آن سخن گفته است.

اکنون که به مسیر خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم مراقبت پلی است میان روان‌پرستاری و ایمان. از یک سو علمی است که در دانشگاه تدریس می‌شود، و از سوی دیگر حقیقتی معنوی است که در آیات الهی جاری است. شاید راز انسان بودن همین باشد: که ما همدیگر را مراقبت کنیم، همان‌گونه که خداوند مراقب ماست.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *