صد داستان

غلتی می زند، چشمان نیمه بازش را به دیوار رو به رویش می دوزد، قیافه پریا همکلاسی دوره  کارشناسی اش جلوی چشمش می آید، ترم آخر با هم روی پروژه مشترک کار می کردند.اوائل هیچ حسی به پریا نداشت اما کم کم  به او علاقمند شده بود، شماره اش را همان موقع سیو کرده بود. خودش دست به کار شده بود و هفته آخر پروژه از پریا خواستگاری کرده بود،  پریا سرش را پایین انداخته بود و گفته بود:- خانواده من سخت گیرن، داماد باید کار داشته باشه، خانه و ماشین داشته باشه، مهریه هامونم سنگینه، می تونی از عهده اش بر بیای؟ بردیا از پریا قول گرفته بود که منتظرش باشد تا او بتواند یک تکانی به خودش بدهد و این شرایط را آماده کند.

بعد از فارغ التحصیلی از قانون معافیت برای ورزشکاران مدال اور استفاده کرده بود و سربازی نرفته بود. پویا دوستش برایش در یک شرکت کاری ردیف کرده بود. از همان ماه اول هر چه حقوق گرفته بود اکثرش را پس انداز کرده بود. چند تا سکه خریده بود. از پویا شنیده بود بازار ارز و دلار عالی است و این طور توانسته بود پول خرید یک ماشین مدل پایین و رهن یک خانه متوسط را جور کند.

به پریا زنگ زده بود این بار قرار شده بود با مادر و خواهرش راهی خانه پریا شوند تا بزرگترها با هم آشنا شوند، مادر بردیا یک معلم بازنشسته بود، پدرش چند سالی بود که فوت کرده بود. خواهرش هم ازدواج کرده و مادر دو بچه بود. شب خواستگاری پدر پریا از کار و کسب بردیا سوال می کند. او می گوید در یک شرکت مهندس حسابداری است و در کنار کارش البته دستی هم در بازار ارز و دلار دارد. پدر پریا از تلاش بردیا خوشش امده بود، به او گفته بود این روزها سود  توی بورس است. سعی کن سرمایه ات را ببری بازار بورس. بعد از وضعیت دو داماد دیگرش تعریف کرده بود. هر کدام از دامادهایش علاوه بر خانه در تهران ، ویلایی هم در شهرهای دیگر داشتند. گویی توی این تعریفها یک جور حرفهای پریا را تکرار کرده بود. آخر هم قرار شده بود وقت بدهند تا انها بیشتر تحقیق کنند و بیشتر فکر کنند.

بردیا از فردیای شب خواستگاری سکه و ارزهایش را فروخته بود و وارد بازار بورس کرده بود. هر روز صبح توی شرکت وارد سایت کارپردازی می شد و اوضاع را رصد می کرد. همه چیز  اوائل خوب پیش رفته بود.   در عرض یک ماه توانسته بود دارایی اش را 5/1 برابر کند.

بردیا باز غلتی می زند، جلوی چشمانش دیوار کشیده می شود، عرق روی پیشانیش می نشیند، صداها توی سرش دور برمی دارد، صدای قاضی بلند تر از همه به گوش می رسد. آقای بردیا مهربانی شما به علت امتناع از پرداخت مهریه  خانم پریا دارایی به 5 سال حبس محکوم می شوید.  از خواب می پرد. یادش می آید فردای سقوط بورس پدر پریا جواب قطعی نه را در جواب تماس مادر داده بود.

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

https://100dastan.com/19138/

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.