شماره ای که نسرین داده بود را می گیرم. شماره خوابگاهشان هست. گوشی برداشته می شود. الو که گفته می شود متوجه می شوم خودش هست که گوشی را برداشته، برای اطمینان می گویم: آقای بیات؟ می گوید: بله خودم هستم خوبید شما؟  به سلامتی دفاعم که کردیدو تمام شد، خوش به حالتان. تشکر می کنم و می گویم: من تهران هستم آمدم تسویه حساب، فردا ممکن هست توی دانشکده ببینمتون؟ یه سوالی تو ذهنم مونده می خوام حلش کنم.

فردا کارهایم را تمام می کنم و می روم تو طبقه کلاسهای ارشد توی راحتی جلوی سالن می نشینم و منتظرش می شوم. به موقع می آید. همیشه همین طور بوده، هیچ وقت بدقولی و دروغ از او ندیدم. با زحمت پا می شوم و سلام و علیکی می کنم. بعد خواهش می کنم بنشیند و به سوالاتم جواب دهد.

می نشیند، از آمدنش به جلسه دفاعم تشکر می کنم و می گویم به زحمت افتاده، خواهش می کنم وظیفه بودی می گوید ومن  می روم سر اصل مطلب. آقای بیات قضیه چی بود، اون همه ایمیل بعد محل نذاشتن، اون تیکه ها که کلاس بعضی ها کشته ما رو، باز تحویل نگرفتن، خلاصه من نفهمیدم کجای قصه ی شمام، یه روز تحویل بگیری، روز دیگه محل نذاری، دقیقا میشه بگید قصه چی بود؟

می گوید:- ببینید من با یک شکست عشقی بد وارد دانشگاه شدم، شما خیلی کمکم کردید، بهم روحیه دادید، کمک کردید اعتماد به نفسم بالا بره، من برای شما خیلی احترام قائلم. اما هیچ کدام از تحویل گرفتنام مختص شما نبود. ایمیل ها رو اگه توجه کرده بودید متوجه می شدید فقط برای شما ارسال نشده

وسط حرفش می پرم و می گویم: خرمایی که اول ترم سال قبل آورده بودید هم کلاسی بود؟ چرا فقط من مامور شدم بیام ازتون بگیرم.

برگشت و گفت: من به خانم نسرین گفتم بیایید برای شما و زینب خانم خرما از شهرمون آوردم بگیرید، گفتن با شما هماهنگ کنم. بعد ادامه داد و گفت: ببینید من شما رو مثل خواهرم دوست داشتم، دارم و خواهم داشت.

سکوت می کنم و توی ذهنم حلاجی می کنم : خواهر! بعد آرام آهی می کشم و می گویم: فقط یک نصیحت ببینید من برادر دارم، نمی تونم و نمی خوام هزار تا برادر داشته باشم . بهتر نیست مواظب تحویل گرفتناتون باشید که هی سوتفاهم ایجاد نشه؟

 

بعد تسلیم می شوم، تسلیم نمی شدم چیکار می کردم؟ گذاشتم این خواهرش، که من باشم را برای جلسه دفاعش و مراسم عروسیش دعوت کند، و هر دو یا سه سال روزهای تولد حضرت زینب که یادم می افتد پیامک تبریک بفرستد. گرچه هیچکدام از جلساتی که دعوت کرده بود مقدور نشد بروم. ولی زنگ زدم و برایش آرزوی خوشبختی، موفقیت و عاقبت بخیری کردم و حسابی درنقشی رفتم که او می خواست، نه خودم. گهگاهی باید به جای نفرین گمانم هر آنچه هست را آن طور که هست پذیرفت نه آن طور که می خواهیم…..

 

بدایت عشق به کمال ، عاشق را  آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است. با معشوق چه حساب دارد؟*

 

 

*از مقاله تأملاتی درباره عشق شهاب دبیری نژاد

 

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.