صد داستان

تو موسسه غلغله هست. هفته بعد که هفته آخر سال هست اردوی زیارتی در پیش دارند. دختر فکر می کند:- منم بگم شاید موافقت کنند، البته چون دوبار امسال زیارت رفتم یه کم شاید سخت موافقت کنند.

دختر سر سفره می گوید: آقا بچه های موسسه هفته بعد می رن اردو می ذاری منم برم !؟ بعد من می خوام چادری شم و دیگه همیشه چادر سر کنم خواستم بدونید .

پدر قبل از اینکه به اجازه سفر دختر جواب دهد، می گوید:- دختر فردا پا دردت بدتر شد باز می خوای چادرت رو بذاری زمین!؟ چادر مسخره تو نیستا، اعتقادات مسخره تو نیستا، خلاصه اگه می خوای باز با حاج آقای محل کارت حرفت شد، یا با دوستای چادریت حرفت شد، عوضش رو از چادرت در بیای سر نکن.

دختر اینها را که می شنود، فکر می کند وقتی با چادر سر کردنم اینقدر جدی مخالفه، گمونم با مشهد رفتنم خیلی موافق نباشه خلاصه پس بی خیال سوال بیشتر، دختر با یک که اینطور بلندی پا میشود و خودش را به اتاق بغلی که اتاق خواب خودش و خواهراش حساب میشود، می رساند و مشغول کارهایش میشود. فردا بعد از ظهر که از خانه می خواهد برود موسسه مادر می گوید پدرت گفت مشهد رو دوست داری بری برو، فقط مواظب باش دوستات رو زیاد اذیت نکنی.

موقع غروب می رسند مشهد قبل رفتن به استراحتگاه، اتوبوس توی خیابان برا نماز خواندن و زیارت نگه می دارد. به نماز داخل حرم نمی رسند، از پله های مسجد نزدیک حرم بالا می روند و قامت می بندند. دختر از همان الله اکبر نماز بارانی میشود. خودش هم نمی داند این حالش برای چیست!؟ با هر اشکی که خود به خود از چشمش سرازیر میشود حس می کند باری از دوشش برداشته میشود. بعد از نماز به حرم می روند، دختر چشمش که به ضریح می افتد سلام می دهد یاد حرفهای پدرش در مورد چادر سرکردنش می افتد، به امام می گوید:- سلام امام رضا اقا کمکم کن چادر رو این دفعه برا خاطر خودم و دلم سر کنم. دیگه به خاطر حرف مدرسه نباشه که تو تابستون زمینش بذارم، یا درد پام اونقدر شدید نشه که باز عصا بردارم و مجبور بشم چادر رو زمین بذارم ….دختر در حین گفتن این حرفها حس خاصی دارد، یک اطمینان خاصی که امام به این عهد محکم پای بند خواهد بود ….

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.