مرد از روستا کله سحر راه می افتد و خودش را به شهر می رساند. در ورودی بازار خودش را به قهوه خانه می رساند تا دلی از عزا در بیاورد و صبحانه ای نوش جان کند. پشت صندلی جا خوش می کند. اکثر صندلی ها پر هست. دور میز روبرویی چند نفر لات نشستن و در حین خوردن بلند بلند هم حرف می زنند.

یکی لوتی به لوتی سوم می گوید: یدی من و فری سال پیش رفته بودیم یه روستایی برای پیشه همیشگی مون. گشنه مون بود رفتیم تو خونه یه پیرزنی منتظر شدیم بخوابه، اما پیرزنه هی دو لا راست می شد و نماز می خوند. قصد هم نداشت نمازش را تمام کند، با فری یکی از لحافا رو آوردیم موقعی که رفته بود سجده انداختیم روش و من نشستم گوشه لحاف و فری هم رفت دنبال نون. نونی که روش  روغن حیوانی مالیده بود داد دستم در حالی که از روی لحاف پا می شدم لقمه نون رو هم گاز می زدم، با یه دستم لحاف رو از روی زن برداشتم دادم فری و گفتم تاش کن بذار سر جاش بریم.

مرد یادش افتاد که سال پیش ننه بزرگش می گفت نمی دونم دیشب چرا رفته بودم سجده نمی تونستم از سجده پاشم انگاری پشتم یه چیزی افتاده بود، تازه ظرف روغن حیوانی امم خالی شده تازه کره رو آب کرده بودم و ظرفام رو پر کرده بودم. مرد یادش آمد که خندیده بودن و گفته بودن ننه خیالاتی شدی ، روغن حیوانی رو هم لقمه درست کردی دادی دست این بچه و اون بچه حالا می گی تموم شده.

بعد دزد لوتی ادامه داد:- از خونه پیرزن دراومدیم رفتیم بالای ده بلکه بتونیم چیزی به تور بزنیم. رفتیم حیات یه خونه ای. اما مگه تونستیم چیزی بدزدیم. زنه بچه بغل اومد بچه اش رو کنار جوب نشوند تا دستشویی کنه بعد بچه رو شست و رفت کمی بعد بچه دوم و …. خلاصه تمومی نداشت. دیدیم سحر میشه دست خالی از ده زدیم بیرون.

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.