تصویر وبلاگ زینب قهرمانی

اول: مادربزرگ خدابیامرز تعریف می کرد بعد از زیر آوار موندن دختر بزرگش که پا به ماه برا بچه اولش بوده، مدام گریه می کرده و می گفته ای خدا من رو می بردی آخه چرا دخترم …. می گفت همین طور بی قراری می کردم تا اینکه یه شب یه صدایی از پشت بام خانه کاهگلی روستاییمون شنیدم ….خوف برم داشت و گفتم چیه دخترم بست نبود حالا فرستادی سراغ خودم ……

می گفت بعد اون دیگه سر رفتن بعدیها دیگه خیلی بی قراری نمی کردم ….بماند که مادربزرگ می گفت بچگی ۸ تا عروسک درست می کردم و چهارتا خاک می کردم و می گفتم خدا مال تو ….چهارتاشم برا خودم ….خدام همین معامله رو باهاش کرده بود و چهار تا از هشت بچه اش قبل خودش فوت کردند

دوم: هفته پیش نوشتم: خدای همیشه مهربانم

من دنیات رو بعد از مادرعزیزم نمی خوام

خلاصه از هفته پیش یک درد کهنه ای تو پهلوی راستم که تا یادم بیاد با من بود و فقط موقع سونوگرافی و معاینه و لمس عمیق متوجه میشدم و دکترا ناشی از اسپاسم ناهماهنگ عضلانی تشخیص داده بودند، مدام احساسش می کنم …..

 

حالا من: خدای همیشه مهربانم

اصلا هر چی خودت صلاح بدونی

من تسلیمم

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.