استاد کلانتری از کتاب با کاروان حوله نوشته‌ی امیر مهدی نژاد، برایمان  متنی می‌خواند که نویسنده‌ی محترم در آن با فرایند فال گرفتن و تفسیرشعر حافظ شوخی کرده است. بعد از خوانش استاد قرار می‌شود  ما هم با شعری شوخی کنیم و به عبارت ادبی طنز بنویسیم.

نمونه‌ی طنز جناب مهدی نژاد را در فرایند سرچ در گوگل می‌یابم:

ای عاشقان، ای عاشقان، دل را چراغانی کنید

ای می فروشان، شهر را انگور مهمانی کنید

مفردات و ترکیبات:

عاشق: خل، اُس مخ، کسی را گویند که به طرز غیر معقول چیزی یا کسی را دوست داشته باشد و اساسا متوجه باقی قضایا نباشد.

دل: مرکز تمایلات در وجود انسان.

می فروش: فروشنده ی نوشیدنی غیرگازدار فرح افزا، متصدی پیشخان ماءالشعیر.

انگور: میوه ای که از آن نوشیدنی غیر گازدار فرح افزا تولید می کنند.

معنای بیت:

ای واله ها! ای کسانی که چیزی یا کسی را به نحو شدید دوست دارید! باطن و مرکز تمایلات خود را چراغانی نمایید. ای فروشندگان نوشیدنی غیرگازدار فرح افزا! شما نیز (به جای تبدیل انگور به نوشیدنی غیرگازدار فرح افزا) انگور را به سطح شهر بیاورید و سطح شهر را انگور مهمانی کنید.

 

 

من هم فال می گیرم حافظ می‌فرماید: ((تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد))، ای حافظ جان کی زود بهت خبر داد که تمرین دوم ما بیماری هراسی نویسی بود که فوری رفتی تو خط طبیب و این حرفا؟ آیا کلاغان بهت خبرآوردند یا نسیم گرم یازدهم تیرماه که ما را کلافه کرده و مغزمان را داغ کرده؟ (البته از دوازدهم هوا بسیار خنک شده).  واو ممنون که سلامت همه آفاق را در سلامت من دانستی و باز ممنون که دعا کردی که به هیچ عارضه شخص من درد مند نباشم. اما حافظ جان بیماری و ناخوشی یک بخشی از این زندگی است مخصوصا اگر از نوع یک فرد دارای معلولیت باشی که اصلا یک روز را هم گیر نمی‌آوری که بی عارضه باشی اگر چه به قول #مهدیه_رستگار به هر حال اعضا و جوارحی هم هر چند کم پیدا می شوند که در کنار ذق ذق بقیه حالشان خوب باشد  و برای خودشان ساز بزنند و  برقصند.

حافظ جان! ای جانم از کجا فهمیدی من سرو سهی قامتم و قدم بلند است؟ (خنده)  ساق ال ساق ال  چه تعریفی کردی!

بازم ممنون که دعا کردی من بدخواه نداشته باشم!  وای دیگه این جا رو زیادی خشانت به خرج دادی و دعا کردی که  جان بدخواهان اینجانب اسفندی بشوند  و در آتش من بسوزند! نه دیگر تا این حد جناب حافظ.

آخرش را هم که جناب حافظ خودش را تحویل گرفته و شفا را از گفته‌ی شکرفشان خودش دانسته و پیشنهاد کرده که شفا را از دکان شکرفروشی خود حافظ باید جست و سراغ قرص و دوا و دکتر نرفت!

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.