صد داستان

همکلاسی اش کنار دستش ایستاده بود، داشتند با هم صحبت می کردند. وسط صحبتشان دختری از کلاس دیگر پرید وسطشان و دفتری را رو به دختر گرفت و هول و با عجله گفت:- اینو بده سمیه، دختر به همان سرعت دختر کلاس  دیگر به او گفت:- سمیه کیه من نمی شناسم، دختر با تعجب گفت:- مسعودیان، اون که خیلی با تو رفیقه و می گفت فامیل دورید، دختر فکر می کند، مسعودیان کیه دیگه خدایا، سمیه را پیدا نکرده، حالا باید دنبال مسعودیان بگردم که تازه فامیلمان هم هست.

دختر برگشت به دختر کلاس بغلی بگوید که مسعودیان را هم  نمی شناسم، نفر چهارمی به جمعشان اضافه شد. نفر چهارم بسیار مهربان بود، دختر علاقه خاصی به او داشت، اکثر زنگ تفریح ها می آمد و به دختر سر می زد و حالش را می پرسید.

دختر مشغول سلام و احوالپرسی گرم با نفر چهارم شد، دختر کلاس بغلی دفتر را جلوی نفر چهارم گرفت و گفت:- سمیه اینم دفترت، سمیه تو که گفته بودی  بدم زینب، زینب که نگرفت و گفت تو رو نمی شناسه…. بعد هم انگاری دیرش شده و وقتش تلف شده دوان دوان از جمع جدا شد.

دختر هاج و واج به نفر چهارم نگاه کرد،با خودش گفت:- وای خدا سمیه مسعودیان اینه، چرا تا حالا اسمش رو نپرسیده بودم.

ترس برش داشت:- نکنه سمیه فکر کنه دروغ گفتم و نخواستم کار دوستش رو را بندازم، وای خدا حالا چیکار کنم؟  دختربا شرمندگی  به سمیه  نگاه کرد و من من کنان گفت: – خب سمیه جان من دروغ نگفتم فقط  من تا حالا اسم شما را نپرسیده بودم، نمی دونستم اسم شما سمیه مسعودیانه .

سمیه لبخند  زد  و گفت:- به،  فامیل ما رو باش، من خیلی از تو برای مادرم تعریف کردم، مادرم هم فامیلی شماست، فامیل پدری پدر و مادرت است، تو خونه تون بپرس از پدر و مادرت ، بگو گلی خانم رو می شناسند یا نه، مطمئن باش می شناسند، بعد خانم یه کم افتخار آشنایی بده و همیشه تو آشنایی هات اول خودت رو برای طرف معرفی کن و بعد ازش بخواه خودش رو معرفی کنه ، این طور که نمی شه ….

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.